سلام وردپرس !!!

سلام .
من احسان عیوضی هستم … نویسنده برنامه تبدیل وبلاگهای بلاگفا به سیستم مدیریت وبلاگ وردپرس …

لطفا به این نکات توجه کنید :

1- این یک وبلاگ تبدیل شده از بلاگفا به وردپرس است … تمامی پستها و کامنتها به طور کامل انتقال پیدا کرده اند
2- صاحب این وبلاگ همچنان بر مالکیت آن باقی است …
3- احسان عیوضی هیچ گونه ادعایی نسبت به این وبلاگ نداشته و ندارد …
4- این روند تبدیل میتواند بنا به درخواست صاحب این وبلاگ دراین وبلاگ و یا هر وبلاگ دیگری ادامه پیدا کند … بدیهی است که در صورت عدم تمایل صاحب این وبلاگ ، وبلاگ سریعا حذف و تمامی محتویات موجود در آن به طور کامل از بین میرود …
5- هدف احسان عیوضی صرفا و صرفا از نوشتن این برنامه امکان ایجاد محیطی بهتر و پویاتر برای هرکسی است که میل انتقال وبلاگ خود از محیطی به محیط دیگر را دارد .

احسان عیوضی :
2009-12-14
23 آذر 1388
شبی که فردایش از قاره افریقا به ایران پرواز خواهم کرد …

www.aivazi.ir
info@ahsan.ir

U-Turn …

سلام

شنبه پیش بعد از ظهر سرکار علیه پارمیس(ترشیده فرصت طلب) خبردادن که با ایشون قرار ملاقات دارن …

ما هم گفتیم هستیم

در بعد از ظهر یک روز پاییزی به تمام معنا!

به اتفاق آنی دالتون و دوستان در زیر آسمان دود و دم گرفته تهران همدیگر رو ملاقات کردیم

 

اول بگم من با یک رنگ بندی کاملا منحصر به فرد در این جمع حضور داشتم!

بلوز کرم – قهوه ای.شلوار طوسی.شال آبی

 

یعنی از فاصله ۱ کیلومتری هم قابل تشخیص بودم

 

خلاصه…

صحبتها داشت گل مینداخت که بنده رفتم از این پفکهای لینا لوله ای آوردم اما هر قدر از تو سوراخش نگاه کردیم اون ور هیچی پیدا نبود

من نمیدونم چرا همه اون روز از من ساعت میپرسیدن(اینجاش مخاطبین خاص داشت)

یه بچه هه با مامنش سر تاب و  سرسره دعواش شده بود بهش گفتم بیا پفک بخور!

آنی گفت اینکه نمیاد!

الان داشت به مادرش میگفت برام دلستر فلان و کاکائوی بهمان باید بخری با یه پفک کلاه نمیره سرش!!!

 

جالبه بعد از حدود ۱۰ دقیقه این مادر و بچه همچین سفت همدیگه رو بغل کرده بودن که بیا و ببین

 

نذاشتن من برم تاب سوار شم

 

بعد جاتون خالی دلتون نخواد ها!!!

یه پیتزا گرفتیم زدیم به بدن

البته من مجبور بودم جور بقیه رو هم بکشم دیگه در جریان باشین

 

آقا خلاصه گپ و گفتی زدیم و یه دو ساعتی از این حال و هوای دود گرفته بیرون بودیم و بالاخره دوستان گفتن که دوباره برگردیم …

ما هم برگشتیم

پی نوشت:از لطف همه دوستان ممنونم به خصوص دوستانی که تلفنی جویای حالم شدن

راستش عصر همون سه شنبه که پست گذاشتم … اولین کسی که بهم تلفن زدن وابراز نگرانی کردن از ننوشتن من

من رو وادار کرد برگردم

دیگه ما اینیم دیگه!

طاقت نگرانی دوستان رو نداریم

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1389/10/03 |

جلافتی در راستای هدفمند سازی یارانه ها:)

-: فلان فلان شده بنزین شده ۷۰۰ تومن …

+:… گاز هم شده ۴۰۰ تومن … (اون سه نقطه اولش ناموسی بود نمیشد بنویسم)

مترومن:آره بابا … با این حساب آدم میره همون بنزین میزنه … هم از شتاب ماشین کم نمیشه هم کلی صف گاز نمیایستی … تازه شب جمعه زودتر هم میری… گاز هم میزنی

 

پی نوشت:تو پست بعد که شرح یک قرار وبلاگی غیرمنتظره هست میگم چی شد که برگشتم!

علی الحساب از لطف همگی ممنونم

نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1389/09/28 |

شاید وقتی دیگر …

سلام

خاطرتون جمع بنده هنوز قصد ترک این دنیا رو ندارم

 

حقیقتش اینه که تو این مدتی که گذشت اتفاقاتی برام افتاده که ترکشش شد چند تا پست قبلی …

خلاصه کنم!

مترومنِ شما فعلا دل و دماغ درست و درمانی برای نوشتن ندارد!

چون این بیماری مسری است اگر بنویسم به شما هم ممکنه سرایت کنه!

مخلص کلام اگر در این مدت خنده ای به لبانتان نشسته و نمک گیر شده اید …

دعایم کنید … انرژی مثبت بفرستید … خلاصه هر جنگولک بازی بلدید انجام بدید

 تا بشویم همان علیرضای سابق(همان که نمیشویم ولی یه چیزی تو همون مایه ها!!!)

 

هر کس هم فکر کنه این پستِ خداحافظیِ منه خره

دلم میخواد خنده های شما مال من باشه …

«اگر یادتان بود و باران گرفت

دعایی برای بیابان کنید»

ارادتمند.علیرضا (مردی از مترو)

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1389/09/23 |

زخمیِ نمک گیر …

«من خفته بدم به ناز در کتم عدم» …

ای کاش هنوز هم در همان عدم میماندم …

بهای سنگینی پرداختی برای بیداری من …

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1389/09/23 |

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد!!!

تو کامنتهای این پست خورشید عزیز نوشتم :

بگو باران نبارد!!!
گوشهایم به ناقوس تنهایی عادت کرده…

گوشم با بسامد صدای باران سوت میزند …

***

یه سری حرفها هست که فقط به یه دوست میشه زد …

هر چیزی تازه اش خوبه الا دوست که کهنه اش ارزش داره …

هیچ وقت دلت نخواد اون ناقوس تنهایی که بالا نوشتم رو امتحان کنی حتی تو بدترین شرایط …

چون به یه جایی میرسی که صدای تیک تاک ساعت اتاق هم برات آزار دهنده میشه …

رفاقت ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاس …

پی نوشت: اتاق من چند سالی میشه که ساعت نداره!

بعد از پی نوشت:مخاطب خاص داره بد جور!!!!!

 

پس از تحریر:به احترام دوستان کامنتهای این پست رو نبستم!

پس جون مادرتون نیاین تز بدین برای من ها!

ان پست رو برای خودم نوشتم! حله؟!

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1389/09/17 |

شب استخری :)

سلام

آخرین باری که استخر رفتم برمیگردد به چندین سال پیش که خام تر بودیم و … حالا بماند

دیشب پس از مدتی و اندی زده شد پس کله مان بریم به استخری جدید الکشف!!!

تلفنی گفتن ۴۰۰۰ تومان بلیطشه و لی از ما نفری ۶۰۰۰ هزار تومان گرفتن!

نوشته بودن «با پارکینگ اختصاصی» ۵۰۰ تومان هم بابت پارکینگ گرفتن!

(یعنی من رسما نابود این خدمات صادقانه ام!)

رفتیم تو

پس از انجام فرائض اولیه(ایشالا خودتون بلدین دیگه!

معمولا با ش… نمیرن تو آب)

ابتدا به ساکن رفتیم داخل جکوزی!

آقا من نشسته بودم فقط انواع و اقسام آناتومی های خوش تراش بود که میومدن میرفتن!

با مو و بی مو و پر پشت و کم پشت و…(موهای سرشون نه ها)

و پس از مقادیری شلنگ تخته به این نتیجه رسیدیم بریم استخر!

البته پر واضح است که مسائلی بین ماها مطرح میشد که از گفتن آن معذوریم(بالاخره پسر بچه نابالغ از اینجا رد میشه چشم و گوشش وا میشه)

رفتیم تو سونا یه چرتی زدیم

بعد از اینکه اون مردک اومد نشست از «برنامه اتول زنی» دیشبش تعریف کنه از اونجا هم زدیم بیرون!

یه سیبیل کلفتی هم گفت بیا یه ربع ماساژت بدم ۵۰۰۰ تومن هم هزینه اشه!

منم گفتم شما ۵۰۰۰ تومن به من بدی جریان خونم خود به خود ۳ برابر میشه

موقع دوش گرفتن و تعویض لباس استخر(لنگ نبسته بودم ها! مایو بود) یه عده آدم بی شعور هی میومدن نگاه میکردن به محوطه دوش و رختکن. میخواستم یه چیزی بگم ولی نگفتم)

اما نکته جالبتر از همه اش این بود که بعد از استخر وقتی رفتیم تزریقاتی محل به دلیل شلوغ بودن اتاق تزریقات آقایان بنده رو رو تخت تزریقات بانوان خوابوندن

همین بس که به آقای تزریقاتی گفتم قبل من کی اینجا بوده؟! گفت چطور؟!

گفتم تو فقط بیا بوی ملافه رو ببین

البته سو تفاهم نشه ها از خانوما کسی اون تو نبود  متاسفانه

پی نوشت: و بدین سان بود که من امروز رو مرخصی گرفتم تا الان آپ کنم

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1389/09/15 |

بغض میکنیم…

اینجا رو که میخوندیم یادش افتادم…

کلاس پنجم دبستان که رفتم مادرم اجازه دادن که تا نزدیک خونه خودم بیام (نا سلامتی مرد شده بودم!)

تا خیابون اصلی میومدم و منتظر میشدم تا مادرم بیان و از خیابون رد بشیم بریم خونه …

اوایل ایستاده بود و نگاهم میکرد …

قدش کوتاه بود … چهره ای شکسته با لبخندی شیرین …

اون موقع هنوز پدربزرگم بود و مثل الان خلاءش رو احساس نمیکردم (اما الان که چهره اش یادم میفته گریه ام میگیره) …

یه روز خودش اومد جلو و دستم رو گرفت و از خیابون ردم کرد …

منم با شوق و ذوق رفتم خونه و در پاسخ تعجب مادرم گفتم که «اون» از خیابون ردم کرد …

فردا…

پس فردا …

دیگه شدم همدمش …

با هم بودنمون به اندازه گذشتن از عرض خیابون بود …

اما همونم غنیمت بود …

همیشه هم ته جیبش گردو برام نگه میداشت …

سال تحصیلی تموم شد …

دیگه ندیدمش …

الان ۱۸ ساله که هر وقت از اونجا رد میشم انتظار دارم ببینمش …

با همون لبخند محو و تکیه داده به دیوار …

نمیدونم الان کجاس اصلا زنده اس یا …

اه اه

بابا اتاق خوابها رو آکوستیک بسازین آدم با خیال راحت گریه کنه دیگه …

نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1389/09/14 |

سرباز حاضر جواب!!!

سلام

از لطف همه تون در پست قبل ممنونم

با احترام به مخاطب خاص پست قبلی این شما و اینم پست جدید

***

ارشد گروه خطاب به سرباز خاطی:جریمه ات اینه که بری دو تا مگس بگیری بیای

سرباز: چشم!

مدتی بعد…

سرباز :بفرمائید اینم دو تا مگس!

ارشد گروه:من گفته بودم یکیش نر باشه یکیش ماده! اینا جفتشون هم نر هستن(حالا از کجا فهمیده بود بماند)

سرباز(با کمال پررویی): جناب سروان احتمالا این دو تا ه.م.جن.سب.از هستن چون وقتی مشغول بودن گرفتمشون

ارشد گروه: از جلوی چشمم دور شو

سرباز(تو دلش):

پی نوشت:وقتی چند تا پیرمرد از خاطراتشون صحبت کنن آخرش همین میشه دیگه

سرباز مذکور ۴۰ سال پیش خدمت میکرده و حسابی هم پارتی داشته که این حرفا رو زده

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه 1389/09/11 |

مشکل است …

«خاطر رنجیده را خرسند کردن مشکل است …

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است …

کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست …

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است …»

پی نوشت:زمان جوونیمون کلاس نقاشی که میرفتیم این شعر رو استادم

(استاد غلامرضا بلورفروشان)

نوشته بود گذاشته بود تو ویترین

 

اصلا دلم نمیخواست یه روزی ازش استفاده کنم ولی خوب اتفاق افتاد دیگه…

حتی من که تو رفاقت سرش قسم میخورن هم ممکنه اشتباه کنم …

ممکنه برای یه نفر دیگه زیاد مهم نباشه …

ولی برای همچین آدمی سخته … والا سخته …

برای من که خیلی سخت بود

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1389/09/09 |

آلرژی اشککی …

میدونی خوبی آلرژی اینه که وسط عطسه و سرفه و آبریزش چشم و بینی وقتی گریه میکنی …

کسی نمیفهمه

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1389/09/05 |

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.